در ستایش سبک باری

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

چند روزیه که اومدم شهرستان، احساس خاصی دارم …حس یه زندگی موقت..نه می تونم یه کتاب دستم بگیرم و نه هیچ کار جدی دیگه ای! همش فکرم مشغول رفتن و برگشتنه..ای کاش توی زندگی واقعی هم همین طور بودم!اگه حس کنی که زندگیت موقته ، دور خود کلی وسیله جمع نمی کنی، کارای بی فایده رو کنار می ذاری و فقط روی یه هدف متمرکز میشی، اونم برگشتنه!

پ.ن۱: جایی خوندم که گویا حضرت سلمان تنها از دنیا یک قرآن داشتند که وقتی خبر رسید حادثه ی خطرناکی پیش اومده ایشون تنها دارایی شون یعنی قرآن رو برداشتن و رفتن! انقدر سبک بار…!

پ.ن۲: آه من قلة الزاد و بعد السفر..

پ.ن۳: شاید پ.ن بالایی بی ربط باشد، می دانم…

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود…

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

ترم اول دانشگاه بودم

آن روزهای پر شور و هیاهو..و من ! در آتشی می سوختم بی پر و بال…پیله ای که دست و بالم را  بسته بود سالها، حالا دیگر بدل شده بود به بال هایی نازک..ظریف و شکننده که هنوز پرواز نیاموخته، شعله ای بر جانشان فتاده بود و هست و نیست را ملعبه ی خود کرده بود.

زمستان سردی بود آنقدر سرد که “نفس کز گرمگاه سینه می آمد برون، ابری شود تاریک..چو دیوار ایستد در پیش چشمانت!” (۱)چه چشمانی ؟چشمانی که تازه باز شده و سوسوی نوری اندک آن را از فرسنگ ها دور در عمق تاریکی شب، می آزرد.آزردن ؟ آری چشمی که خو کرده به سیاهی و تباهی ، هویداست که نور می آزاردش!

…إِنِّی آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّی آتِیکُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدًى(۲)

و  قدم در راه نهادم در آن سرمای استخوان سوز، همچو رهروی سبک بار. آنقدر گریستم  که به اضطرار رسیدم ،اضطرار و …چه می گویم؟ زیارت و زیارت و گنبد فیروزه ای  حضرت و…سرانجام بازگشت..

آنقدر در می زدم آن خانه را

تا ببینم صاحب این خانه را

و دریغ..

سحرگاهان، زیر بارش سپیددانه هایی که امید دیدار دوباره را بشارتم می داد، بازگشتم به دیار  تاریکی و  عصیان..

گذشت…

بهار اما فصل عاشقی است..و مگر کدامین محب است که در فصل عاشقی، یاد یارش نکند؟شرط اول قدم آن است…

و دوباره راه..دوباره دل به راه زدن و کوچ عاشقانه…هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواک…

شتابان به سویت دویده و رکعتی عشق پشت سرت خواندم…ناله هایت را شنیدم و سوز و گدازت را …اشک هایت را…و مگر بالاتر از این هم توفیقی هست و لطفی؟سر از پا نمی شناسم و مست و سرگشته و خرامان ، ولیک این بار با شعله ای که از آتش عشقت برگرفتم ، بازگشتم..

اما چه سود که این نخستین و واپسین دیدار ما بود فی الدنیا..سالی نگذشت که زمین تاب نیاورد تو را …عظمتت را و حیران ماند فلک در بندگی ات ایهاالعبد…خاطرم هست زمین به خود لرزید بعد از در آغوش گرفتنت…انا ان شاالله بکم لاحقون..

و مگر آرام دارد این دل بعد از تو؟

(۱) بخشی از شعر زمستان مهدی اخوان ثالث

(۲) سوره ی طه آیه ی ۱۰

السلام علیک حین تقوم

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱

نیمه های شب که می شود؛به ناگاه دلت می گیرد و بغضی سنگین گلویت را می فشارد…یاد می کنی از عزیز جانت که ز سفر باز نیامده…بارالها در این شب سیه، رو به کدام سوی نهاده است یارم؟به کدامین صحرا و دشت خیمه زده تا که آواره شوم به سویش؟سلام می دهی و …هیچ…..جوابی نمی شنوی…آری این است حال کسی که از یادت غافل مانده.واثبورا …وا أسفاه به حال این چنین شیعه ای که روز در غفلت و شام در بی خبری است…یار همیشه به یادت باشد و تو …هیهات! این بی خبری از توست ؛بکوش که صاحب خبر شوی!!شاید چند لمحه اضطرار را تجربه کنی و پناه ببری به حضرت عشق…چند رکعت اشک آلود…و فردا باز هم همان که بود…بارخدایا اتصال و استمرار در حال….عنایت بفرما بر این هیچ…

ثبت قلبی علی دینک

بدون عنوان

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

یُرِیدُونَ أَن یُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ

مى‏خواهند نور خدا را با سخنان خویش خاموش کنند ولى خداوند نمى‏گذارد تا نور خود را کامل کند هر چند کافران را خوش نیاید (توبه۳۲)


لعنت الله علیه
از دیشب که خبرشو خوندم گریه امانم نداده….ای کاش می مردم و نمی دیدم این وضع رو !

آخر غربت تا چه حد؟ مظلومیت تا چه حد؟ فقط یاد می کنم از مرقد ویران سرورم امام هادی(ع) و اون لحظه هایی که با هر قدم  که به سمت حرم برمی داشتم، اشک هام بود که جاری می شد….

تا که سیمرغ به قاف قفسی در بند است
بال بر هم زدن از هر مگسی می‌آید…
الهی عظم البلاء…

ببینید:

http://mohannad-h.blogfa.com/post/202

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

مدت هاست به این موضوع فکر می کنم که فلسفه ی دعا کردن بنده به درگاه خدا چیست؟مگر نه این است که دعا به معنای خواندن و درخواست از خداست؟

در روایات آمده که الدعاء الرغبه الى الله (۱) نیایش, گرایش و کشش به سوى خدا است. هر آینه چو دعا در صلاح خلق بود ،اجابتش را امید باشد از یزدان .گاهی فکر می کنم همین که بنده از سخن گفتن با رب  تلذذ برایش حاصل می شود نهایت ذوق و اشتیاق را در وی برمی انگیزد.اما کجاست آن تلذذ ؟ به گمانم اشتیاقی است که به سبب نابلدی ما بندگان مبدل به تلذذ نمی شود.

مدت هاست در هنگام دعا ، نمی دانم از حیاست یا چه چیز،که تقاضای حوایج برایم ناممکن شده، بهتر بگویم؛ شرم و حیا اجازه ی طرح حوایج دنیوی را نمی دهد و تنها بسنده ی به این می کنم که الهی ما را آن ده که آن به! به گمانم غیر از رضای دوست تقاضای هر چه  از دوست ، موجب خدشه در رابطه ی بنده و رب می گردد. وقتی سخن و راز و نیاز با رب الارباب می کنی، این که غیر از او را از او بخواهی ….نمی دانم ! شاید بی ادبی است…این موضوع برایم به یقین بدل شده که وقتی در گفتگوی با حضرت رب قرار می گیری، اصلاً دم برنیاور! یعنی رضا بده به داده و از جبین گره بگشا …یعنی داده و نداده ات را شکر، خودت را…دلتنگم!همین که خودت را بدهی …الیس الله بکاف عبده؟ می ترسیدم که نکند از جانب شیطان باشد و میان دو دوست بخواهد بُعد بیندازد…لذا سعی کردم که بخواهم ! ولیک باز هم شرم اجازه نداد….اجازه نداد جز از تو کلامی بر زبانم جاری شود..

رفت موسى آتشى آرد به دست

آتشى دید او که از آتش برست

بهرنان شخصى سوى نانوا دوید

دادجان چون حسن نانوا رابدید

(۱) تاج العروس

پ.ن: ناقص، نامفهوم…نمی دانم…شاید کاملش کردم بعدها

امان من النار لزوار الحسین…

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱

هر بار که

غروب

آسمان می بارد،

این دل هم باریدن می گیرد و یاد وطن می کند..

کربلا…

آخرین دیدار..

وداع…

در نم نم باران..

دم غروب..

می سوزم از فراقت..

پاسخ به یک سوال

۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

وبلاگتون همش مطالب مذهبی داره؟ درباره مطالب سیاسی و زندگی روزمره نمینویسید؟

جملات بالا نظر یکی از خوانندگان محترم وبلاگ بنده است که چند روز پیش نوشتند و من چندبار سعی کردم به آن پاسخ بدهم اما بهتر دیدم که به طور مجزا در یک پست به این موضوع بپردازم.درباره ی اینکه مطالب وبلاگ غالباً مذهبی هستند شکی نیست اما دلیلش را نمی دانم! شاید به این خاطر که شخصاً از سال ها پیش عادت داشتم که توصیفی از حالاتم را ثبت کنم و همین است که مطالب وبلاگ بیشتر حالت وصف حال به خود گرفته اند.نمی خواهم بگویم تنها دلیل کوتاه نویسی ام همین است چرا که دلیل عمده آن ، بی تعارف بگویم ناتوانی ام در بلندنویسی است و قدیم ها هم که می نوشتم یا می سرودم، دلم می خواست که زودتر اصل مطلب را بگویم و سخن کوتاه کنم؛ ناگفته نماند که به گمانم مختصرنویسی از مقتضیات وصف حال نویسی است.شاید البته!

به هر حال شاید گه گاه هم که سعی می کنم بلند بنویسم یا درباره ی سایر مسائل، زبان قلمم دچار کهنگی که همواره گرفتارش بوده ام می شود و خواننده را خسته می کند.یادم هست که یکی از اساتید می گفتند :ساده نویسی و اینکه طوری بنویسی که همه منظورت رو بفهمن هنره! و به من می گفتند که تو از این هنر محرومی!

به گمانم یکی از دلایلی که به مرور باعث شده به سراغ نوشته های روزمره و یا سیاسی و …نروم همین ساده ننوشتن است.چرا که این طور نوشته ها نیازمند ادبیات خاص و البته ساده ی خودشان هستند.

آرزویم این است که قلمم برای اهل بیت و آل الله جاری باشد و افتخار می کنم.

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو…

آه…

۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

این شب ها

که زهرا(س)

نیست

تنها

چاه است

که یارت می شود

آقای مظلومم

عجیب نیست!

۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

فقط این نیست که یک ایام خاصی را به یادتان باشم!

فاطمیه ، محرم و …

کل ایامم پر است از شما و یاد مادرتان

آخر این چه سری است که در یک روز آدم هم پدرش برود و هم مادر؟

پدرم ، شب شهادت حضرت زهرا پر کشید و من

نمی دانستم به عزای پدر نشستن یعنی چه؟ مصیبت عظمای دگری داشتم …مادر!!

همین است هر وقت یاد پدر می کند دلم ، با روضه ی مادرتان دلم آرام می گیرد…

* الهی بشکنه دست مغیره …میون کوچه ها بی مادرم کرد…


عین شین قاف

۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

عشق یعنی دیوانگی در نیمه شب

خستگی از این همه عصیان رب

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

سجده بر خاک تو کردن با ادب

پ.ن: بعد  از سالها نسرودن، فقط در چنین شبی ممکن بود این ابیات را بنویسم!

RSS